جایش آن ته توی انبوه کامنت های فراموش شده نبود... آوردمش این جا، با اجازه ی خودش..
کامنت قدیمی دوستیست، که بی خداحافظی رفته است....
چو کشتی بی ناخدا، به سینه ی دریا دلم...
آدم کمی که تنها بود، عادت می کند به تنها بودن... آدم
کمی که زندگیش طعمی نداشت جز آشفتگی، عادت می کند به بی طعم بودنش...
می دانی، گاهی دوست دارم زندگی را چیز ساده ای بگیرم و
این قدر پرت نشوم. مثل بیگ فیش، مثل ترمینال...
مثل آدمهای عادی که داستان زندگیشان معلوم است. اگر عاشق
شدند، عشق برایشان چیزی است که گفته شده و ثبات یافته و پذیرفته اند. اگر اهل
علمند، علم چیزی است که برایشان لنگر زندگیست...
کشتی بی لنگر هم حکایتی است برای خودش...
ما آدمها را باید به یک چیزی، یک جایی، یک معنایی غل و
زنجیر کرد... والا گم می شویم. اگر هم گم شدیم، پیدا شدنمان مصیبت است. اصلا کی می
آید که پیدایمان کند.
یا مهیمن...
مهیمن صفتی است برای پرنده ها که پر باز می کنند و تمام
جوجه هایشان را زیر بال و پرشان می گیرند
راستی، پیغامت را خواندم، ولی انگار که مدت هاست که ساکتم...
سکوت هم که می گوید آدم، لزوما دلمردگی نیست...
یک وقتهایی می شود که آن قدر نمی گویی و در نتیجه همدردی
نمی شنوی از آدمها که عادت می کنی همدردی نشنوی... عادت می کنی که نگویی...
آدمها زیاد تو این مینیمم های موضعی گیر می افتند و هر
از چندی چیزی هل شان می دهد و می افتند توی یکی دیگر... خسته شده ام از اینکه هر
موقع توی یکی از اینها گیر کرده ام بیایم چیزی بگویم و ذاتا چه فرقی می کنند اینها
با هم. و در واقع بگویم که خسته شده ام از تکرار این کار...
از این مینیمم ها که بگذریم، روند ثابت و به قول تو
پایداری در زندگیم کم پیدا می شود که یکی شان هم همین تغیر احوال است!!! که آن قدر
نوشته ام که دیگر چیزی ناگفته نمانده...
آدم شاید اگر شریک حسی داشته باشد، بتواند هر موقع گیر
می افتد بگوید تا زندگیش کمی راحت تر بگذرد
زندگی خیابان شلوغی شده است، با آدم هایی که انگار همه همیشه ی خدا دیرشان شده است، آدم هایی که همین طور مدام، با هم برخورد می کنند، و حتی فرصت ندارند که به عذرخواهی های هم گوش بدهند... فرصت ندارند چهره ای را به خاطر بسپارند، حتی فرصت ندارند به زمین خوردن های هم بخندند.
زندگی خیابان شلوغی شده است... مدت هاست که دیگر کسی در آن راه نمی رود، آرام، که با یک دستش کتابی را، جایی روبروی چشمانش نگه داشته باشد، و با دست دیگرش شمشادها... و دیوارها... و درختان کهنه را احساس کند...
من دلم زندگی ای می خواهد که یک خیابان قدیمی باشد... از آنهایی که پر از چنارند، و صدای آبشان در هیچ صدایی گم نمی شود. از آن هایی که می توان در آن ها راه رفت، می توان به تک تک آدم هایشان نگاه کرد و درباره ی تک تکشان داستانی پرداخت... می توان کندگی آجرها را، سنگ های شکسته را، نقش های گچی روی دیوارها را، و گره های درختان را به خاطر سپرد... می توان با یک برگِ در آب آن قدر رفت تا برود توی جوی خانه ای؛ و آن وقت ایستاد و بقیه ی راه را در خیال طی کرد...
می شود با خود بود... می شود خود بود... می شود بود...
من دلم خیابانی می خواهد پر از درهای چوبی قدیمی، که در ترک های هرکدامشان هزار خاطره خوابیده باشد.
من دلم سنگفرش می خواهد! و دوره گرد بی بلندگو!
پشت به من بالای سر پرنده ای که جان می داد، ایستاده بود... ایستادن که نمی شد گفت، در خود پیچیده بود، روی زانوهایش خم شده بود...و شانه هایش سخت می لرزید از فرط گریه...
آن سو تر ایستادم. می دانستم که میانشان غریبه ام، و هیچ کاری از دستم بر نمی آید...
هیچ نمی دانستم تا دیروز که خدا این قدر رنج می کشد...
کسی امروز مرد
دیشب باران می آمد
...امشب هم
کسی امروز مرد
بی آنکه کسی حتی فرصت کند برای بعد از ده سال، نبودنش
اشکی بریزد
کسی مرد
بی آن که حتی کسی بفهمد
بی آن که حتی من بفهمم
شاید
بی آن که حتی خودش بفهمد
که چیزی، کسی، از روی زمین کم شده است
کسی امروز مرد
هیچ چیز تکانی نخورده است انگار...
بعضی وقت ها بعضی ها یه چیزهایی رو که نمی تونی بنویسی، یا حداقل تا حالا جرأت نکردی تو قالب نوشته جاشون کنی، یه جوری می نویسن که انگار خودت نوشتی... یه طوری که عمرا خودت نمی تونستی این طوری بنویسی... یه جوری که تصمیم می گیری بعد از این هم ننویسیش! چون بعید است هرگز، به این خوبی، آن طوری که می خواهی بشود...
..بعضی
آدم هایی، که صافی نمی گذارند زیر پوستشان و می گذارند افکار و احساساتشان غربال نشده، بیرون بیایند.
این یکی از همان نوشته هاست...
و تمام اینها حتی می تواند فقط برای این باشد که ؛
کسی، جایی، شعری را، قشنگ خوانده است...
گفت: اینطوری سقوط می کنی... صعود باید کرد!
گفت: "باید"ی در کار نیست...
موهایم را کوتاه کردم...!
حالا با ظاهرم هم مثل درونم بیگانه ام...
و دیگر دچار پارادوکس نمی شوم هر بار که خودم را می بینم...
دلم برای بودن، دلم برای زیستن، دلم برای تمام چیزهای عادی و غیرعادی، برای حرف زدن ها، خندیدن ها، گریستن ها، اندیشیدن ها،... دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شده است... دلم برای خودم هم حتی تنگ شده است.
عادی ترین چیزها اکنون برایم غیرعادی ترین و نا محتمل ترین اند؛
و غیر عادی ترین ها...دارم کم کم به روند عادت کردن به آنها هم عادت می کنم.
دارم به روند دور شدن از زیستن و ماندن در خلائی که نه زمین است و نه آسمان، عادت می کنم.
دارم به نبودن... عادت می کنم.
نمی دانم... هیچ تا به حال فکر کرده ای که آدم های سال 57 و پیش و پسش چطور می زیسته اند؟ یعنی در واقع چطور نمی زیسته اند؟! فکر کرده ای که چطور آن همه حدیث از جان گذشتگی و شهادت از خود به جا گذاشته اند؟ فکر کرده ای چطور راحت می مرده اند؟ من زیاد فکر می کنم ...این روزها که نمی زیم، فارغ از تمام اندیشه های دیگرم، فارغ از تمام چیزهایی که مرگ را برایم آسان یا سخت می کنند..... می دانی چطوریم؟
آدم که نتواند زندگی کند انگار کم کم زندگی را یادش می رود...حال و هوای ما این طوریست... انگار که همزمان هم هیچ مسأله ای، هیچ کاری در زندگیمان نیست، هیچ نمی کنیم، هم لحظه ای از هجوم مسائل رها نیستیم.
آونگی که سریع حرکت کند را دیده ای؟ حال من عین آن است... هرچه نگاه می کنم نمی فهمم حرکتی، تغییری در حالم نیست، یا این که از بس سرعت تغییرش زیاد است نمی بینمش...؟
فقط فکر کن که این حال و هواها آن قدر طولانی شود که بهش عادت کنی... فکر کن که این نزیستن ها، این نبودن ها، این خود و همه چیز را حتی از یاد هم بردن ها، عادتت شود... حالا شاید درکم کنی... که چرا این قدر احساسا می کنم که مردن یا ماندن برایم فرقی نمی کند... آدم خالی که مردن و ماندنش، مرگ و زیستنش فرقی نمی کند...
این روزها، گاهی که به ندرت چشمم در آینه به خودم می افتد...انگار که بیگانه ای دیده ام، نمی شناسم خودم را
نمی دانم از بس خودم را ندیده ام، از بس خودم را نبوده ام، این طوری شده ام، یا این که واقعا حتی چهره ام هم فرق کرده است...؟ اما عجیب تر آن است که از همین نشناختن هم حیرت نمی کنم...
بی هدفم... بیش از آن... اصلا هدف برایم معنایی ندارد دیگر. نه جلو را می بینم نه عقب را. اصلا فکر نمی کنم به این که چه خواهد شد... و چه شد. اصلا نمی توانم فکر کنم... اصلا فکری برایم نمانده است... باور نمی کنی که ذهنم پوچ شده است...
دیروز که کلمه ای پیدا نمی کردم برای گفتن...نمی دانم چقدر فهمیدی که چقدر ذهنم خالی از کلمه،خالی از همه چیز بود... چیزی نداشتم...تا در میان داشته هایم بگردم حتی
می فهمی حرفهایم را؟ خودم که چندیست دیگر از فهمیدن عاجزم...