تبليغاتX
در جستجوی راهی به ...
در جستجوی رهایی
یکشنبه یکم آذر 1388
من در حواشی زنده ام... توی پرانتز ها، توی پی نوشت ها، زیر علامت های تعجب، توی سه نقطه ها...

هر چه نقطه ها بیشتر باشند، من بیشتر زنده ام در آن ها... خنده های توی پرانتزم، واقعی ترند از خنده های دیگرم... یک صفحه می نویسم تا پی نوشتی داشته باشد تا آن وقت تمام حرفم را توی پی نوشت بگویم... پاورقی هایم از خود نوشته هایم مهم ترند، و پاورقی ها برایم از خود نوشته ها مهم ترند... و علامت های تعجب، که علامت بودن منند...

آن کنارها، توی حاشیه ها، نقطه چین ها، پاورقی ها، آن کنارها که کسی جدی نمی گیرد زیاد، من بیشتر از هر جای دیگر... زنده ام.

+ نوشته شده در 20:25 توسط رها.
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

ما آدم های آن سرزمین بی جهتی هستیم که در آن، از هر طرف بروی می رسی...

سرزمینی که در آن "رسیدن"، همان رفتن، همان دویدن، است...


اینجا، در این جهان آشفته ی هزار "سو" ، در این هیاهوی "کدام طرف ها" چه می کنیم؟


+ نوشته شده در 23:42 توسط رها.
شنبه بیست و سوم آبان 1388
هستم،اگرچه می دوم...

 

می تواند زیبا باشد... حتی در اوج سرعت و شتاب و در هم ریختگی اش هم. باور کن...

حتی روزهایی که گمان می کنی فرصتی برای زیستن نیست، روزهایی که انگار فقط می توانی از پشت شیشه های ماشینی که تند می رود، نگاه کنی به زندگی، که عبور می کند، که عبور می کنی... روز هایی که فقط طرحی درهم رفته از آن را از پشت شیشه ها می توانی ببینی... روزهایی که دیر شده است، که نمی توانی به راننده ی نامریی زندگی بگویی نگاه دارد، تا بتوانی پیاده شوی، راه بروی، ببینی، و لمس کنی...

 

باور نمی کنی؟ یکی از همان وقت هایی که با زندگی ات می دوی، یکی از همان روزهایی که داری سعی میکنی به آن چه گذشته  است برسی، فقط بگذار صدای یک موسیقی پیانوی خوب هم، یکی از آهنگ های Preisner Zbigniew مثلا، در میان صدای دویدن هایت به گوش برسد.

...آن وقت همان طور که داری می دوی، برای رسیدن، می بینی باران را، که به شیشه می خورد، و شمعدانی های خیس را...

 نسیم را، آفتاب را، بودن را، حس می کنی...

 

آن وقت می بینی که حتی در این وقت های چگالْ در زندگیِ دویدن هایت هم، زندگی زیباست هنوز، جاریست، رهاست... و تنفس کردنیست...

 

(حتی گاهی باعث می شود یادت بیاید که هوا سرد شده است ، که بروی گلدان هایت را بیاوری تو، روی سبزی هایت را بپوشانی... که دوست بداری باز...!)

 

 

 

 

پ.ن. دلم زیستن می خواهد

       دلم دوست داشتن می خواهد

       دلم ایستادن، دویدن می خواهد، دویدنی که بی آنکه خسته ام کند، تمام نشود...

       از آن دویدن هایی که باعث می شود باد را بیشتر و بیشتر حس کنم... از آن دویدن هایی که رهایم می کند...

       دلم می تپد برای زندگی

                                  و پر است از رویای بودن...

                                                    به گونه ای دیگر از این، جاری، مواج، و پر حرکت....

 

 

+ نوشته شده در 12:45 توسط رها.
جمعه پانزدهم آبان 1388

جایش آن ته توی انبوه کامنت های فراموش شده نبود... آوردمش این جا، با اجازه ی خودش..

 

کامنت قدیمی دوستیست، که بی خداحافظی رفته است....

 

 

 

 

 

چو کشتی بی ناخدا، به سینه ی دریا دلم...

آدم کمی که تنها بود، عادت می کند به تنها بودن... آدم کمی که زندگیش طعمی نداشت جز آشفتگی، عادت می کند به بی طعم بودنش...
می دانی، گاهی دوست دارم زندگی را چیز ساده ای بگیرم و این قدر پرت نشوم. مثل بیگ فیش، مثل ترمینال...
مثل آدمهای عادی که داستان زندگیشان معلوم است. اگر عاشق شدند، عشق برایشان چیزی است که گفته شده و ثبات یافته و پذیرفته اند. اگر اهل علمند، علم چیزی است که برایشان لنگر زندگیست...
کشتی بی لنگر هم حکایتی است برای خودش...
ما آدمها را باید به یک چیزی، یک جایی، یک معنایی غل و زنجیر کرد... والا گم می شویم. اگر هم گم شدیم، پیدا شدنمان مصیبت است. اصلا کی می آید که پیدایمان کند.
یا مهیمن...
مهیمن صفتی است برای پرنده ها که پر باز می کنند و تمام جوجه هایشان را زیر بال و پرشان می گیرند


راستی، پیغامت را خواندم، ولی انگار که مدت هاست که ساکتم...

سکوت هم که می گوید آدم، لزوما دلمردگی نیست...
یک وقتهایی می شود که آن قدر نمی گویی و در نتیجه همدردی نمی شنوی از آدمها که عادت می کنی همدردی نشنوی... عادت می کنی که نگویی...

آدمها زیاد تو این مینیمم های موضعی گیر می افتند و هر از چندی چیزی هل شان می دهد و می افتند توی یکی دیگر... خسته شده ام از اینکه هر موقع توی یکی از اینها گیر کرده ام بیایم چیزی بگویم و ذاتا چه فرقی می کنند اینها با هم. و در واقع بگویم که خسته شده ام از تکرار این کار...

از این مینیمم ها که بگذریم، روند ثابت و به قول تو پایداری در زندگیم کم پیدا می شود که یکی شان هم همین تغیر احوال است!!! که آن قدر نوشته ام که دیگر چیزی ناگفته نمانده...

آدم شاید اگر شریک حسی داشته باشد، بتواند هر موقع گیر می افتد بگوید تا زندگیش کمی راحت تر بگذرد

 

 

 

+ نوشته شده در 19:27 توسط رها.
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

زندگی خیابان شلوغی شده است، با آدم هایی که انگار همه همیشه ی خدا دیرشان شده است، آدم هایی که همین طور مدام، با هم برخورد می کنند، و حتی فرصت ندارند که به عذرخواهی های هم گوش بدهند... فرصت ندارند چهره ای را به خاطر بسپارند، حتی فرصت ندارند به زمین خوردن های هم بخندند.

 

زندگی خیابان شلوغی شده است... مدت هاست که دیگر کسی در آن راه نمی رود، آرام، که با یک دستش کتابی را، جایی روبروی چشمانش نگه داشته باشد، و با دست دیگرش شمشادها... و دیوارها... و درختان کهنه را احساس کند...

 

من دلم زندگی ای می خواهد که یک خیابان قدیمی باشد... از آنهایی که پر از چنارند، و صدای آبشان در هیچ صدایی گم نمی شود. از آن هایی که می توان در آن ها راه رفت، می توان به تک تک آدم هایشان نگاه کرد و درباره ی تک تکشان داستانی پرداخت... می توان کندگی آجرها را، سنگ های شکسته را، نقش های گچی روی دیوارها را، و گره های درختان را به خاطر سپرد... می توان با یک برگِ در آب آن قدر رفت تا برود توی جوی خانه ای؛ و آن وقت ایستاد و بقیه ی راه را در خیال طی کرد...

 

می شود با خود بود... می شود خود بود... می شود بود...

 

من دلم خیابانی می خواهد پر از درهای چوبی قدیمی، که در ترک های هرکدامشان هزار خاطره خوابیده باشد.

من دلم سنگفرش می خواهد! و دوره گرد بی بلندگو!

 

 

 

+ نوشته شده در 23:30 توسط رها.
شنبه یازدهم مهر 1388
خدای عشق و رنج...
دیدمش...

پشت به من بالای سر پرنده ای که جان می داد، ایستاده بود... ایستادن که نمی شد گفت، در خود پیچیده بود، روی زانوهایش خم شده بود...و شانه هایش سخت می لرزید از فرط گریه...

آن سو تر ایستادم. می دانستم که میانشان غریبه ام، و هیچ کاری از دستم بر نمی آید...


هیچ نمی دانستم تا دیروز که خدا این قدر رنج می کشد...



+ نوشته شده در 23:29 توسط رها.
چهارشنبه یکم مهر 1388
آدم دوست داشته که نشود، آزاد می شود برای دوست داشتن... آزاد می شود از تمام قیدهایی که وقتی دوست داشته می شد، برای دوست داشتن هایش داشت... آزاد می شود تا هرطور که دوست دارد، هر قدر که دوست دارد، بدون هیچ چیزی که بتواند مجبورش کند، فقط و فقط برای خاطر خودش، دوست بدارد...


شاید باورش کمی سخت باشد، اما من این دوست داشته نشدن هارا دوست می دارم...
+ نوشته شده در 16:59 توسط رها.
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

کسی امروز مرد

دیشب باران می آمد

                      ...امشب هم

 


کسی امروز مرد

بی آنکه کسی حتی فرصت کند برای بعد از ده سال، نبودنش

اشکی بریزد

 

کسی مرد

بی آن که حتی کسی بفهمد

بی آن که حتی من بفهمم

شاید

بی آن که حتی خودش بفهمد

که چیزی، کسی، از روی زمین کم شده است


کسی امروز مرد

هیچ چیز تکانی نخورده است انگار...




+ نوشته شده در 23:7 توسط رها.
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

بعضی وقت­ ها بعضی­ ها یه چیزها­یی رو که نمی تونی بنویسی، یا حداقل تا حالا جرأت نکردی تو قالب نوشته جاشون کنی، یه جوری می­ نویسن که انگار خودت نوشتی... یه طوری که عمرا خودت نمی­ تونستی این طوری بنویسی... یه جوری که تصمیم می­ گیری بعد از این هم ننویسیش! چون بعید است هرگز، به این خوبی، آن طوری که می­ خواهی بشود...

..بعضی آدم­ هایی، که صافی نمی­ گذارند زیر پوستشان و می­ گذارند افکار و احساساتشان غربال نشده، بیرون بیایند.

این یکی از همان نوشته­ هاست...



       

+ نوشته شده در 0:50 توسط رها.
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
بعضی روزها، دیگرند... بعضی روزها، انگار برای تو اند... با این که مثل تمام روزهای دیگر آغاز می شوند و به پایان می رسند. بعضی روزها، همه جا بوی قفسه های چوبی نوی کتاب، و بوی میوه ی تازه، به مشام می رسد... بوی زندگی... بعضی روزها، کمی پیش از رسیدن به مقصد، در اتوبوس، خوابت می برد، تا وقتی یک ایستگاه دورتر بیدار شدی، طراوت و خنکای عطر گل فروشی پشت ایستگاه، ، بی چشمداشت، پُرت کند... بعضی روزها، انگار بعد از مدت ها، فرصت راه رفتن، دیدن، و دوست داشتن داری... بعضی روزها می توانی امیدوار شوی به این که می شود بازگردی، می توانی دوباره با تمام کسانی که از آنها بریده بودی، با تمام آدم ها، تمام چیزها، تمام روزها، آشتی کنی... بعضی روزها چیزهایی را، حس هایی را، که مدت ها نبوده اند، باز می یابی... بعضی روزها با تمام سادگیشان، بوی زیستن دارند... بعضی روزها می بینی که باز هم هستی، و شاید حتی باز هم دوست داری که باشی...



و تمام اینها حتی می تواند فقط برای این باشد که ؛

                             کسی، جایی، شعری را، قشنگ خوانده است...

+ نوشته شده در 0:38 توسط رها.