1- هرمان هسه احساسی عرفانی و نگاه عارفانه را چنان توصیف می کند که گمان می کنم باید آن را تجربه کرده باشد. تاکنون هر چه در این حوزه خوانده بودم یا از کسانی بود که خود به گونه ای به این راه رفته بودند، یا واضح نبود و اشاره ای بیش نبود. اما آنچه هسه از احوال عارف شرح می دهد را نمی توان ناواضح خواند. در عین حال از زندگی نامه هایی که از او خوانده ام چنین بر می آید که این حال عرفانی در بستر اعمال روزانه اش جریان نداشته است. به این معنا که زندگی اش در ظاهر با زندگی قهرمانانش و مسیری که آنان باید بر آن راه روند تا به مقصد برسند بسیارمتفاوت می نماید. اما او گویا راه را نرفته از پایان آن آگاه است. گرچه احتمال بسیار دارد که آنچه از زندگی او خوانده ام برای چنین قضاوتی کافی نباشد، اما در غیر این صورت، چنانچه آنچه او شرح می دهد تنها بر آمده از اندیشه اش باشد، که از نظر من معادل این است که در ساحت اندیشه اش مراحلی را طی کرده باشد و حالات ناشی از آن را درک کرده باشد، تا بتواند وصفشان کند، صِرف چنین احتمالی که بتوان در ساحت اندیشه به گونه ای زیست و در ساحت عمل به گونه ای دیگر و این دو یکدیگر را از کار باز ندارند، برایم حیرت انگیز است. همیشه گمان می کردم چیزهایی هست که تنها باید واقعاً و در عمل آنها را زیست تا به بار نشینند.
( شاید اگر زندگی نامه ی خودنوشتی از هسه خوانده بودم ،هرگز چنین مسأله ای برایم مطرح نمی شد!)
2- از خواندن کتاب تاریخ تمدن اسلامی مرکز معارف نتایج نسبتاً جالبی - با پیش زمینه های ذهنی خاص خودم- گرفتم. اولین مطلبی که پس از پایان کتاب در ذهنم روشن بود این بود که آنچه از اسلام ،که در دست ماست، کاملاً محصول خواسته ها و سلایق بشری [ی نکره است، نه نسبت] است که در طول تاریخ تحول یافته است. بنابراین شاید گریز ناپذیر باشد، اما به هیچ عنوان مقدس نیست.
با علم به این که برداشتم از پیش زمینه های ذهنی خاص خودم حاصل شده، گمان می کنم دلایلی کافی (با فرض این که آنچه در کتاب آمده را بپذیریم) بر پایه ی معیارهای عام داشته باشم که نشان دهم مسؤولیت دلیل آوردن بر عهده ی کسی است که ادعای تقدس آن را می کند، نه آن که لزوماً تقدسی در آن نمی بیند.
چنین رویکردی، امکان نگاه متفاوتی به مقوله ی دین – به آن صورتی که در دست ماست – و لزوم دینداری را ایجاد می کند.برای مثال سودمندی اینچنین دینداری ای به کلی غیر از آنچه اکنون در سطح جامعه ی ما مطرح است خواهد بود.
3- بیشتر مردم زندگی نمی کنند، بلکه فقط می دوند.آنها سعی می کنند به هدفی دور و دراز دست یابند، اما در وسط راه چنان از نفس می افتند و خسته می شوند که اصلاً مناظر زیبای محیط آرام اطراف خود را نمی بینند.وقتی به خود می آیند که پیر و فرسوده شده اند و دیگر فرقی نمی کند که به هدفشان برسند یا نه.
[ من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و شادی های کوچک را جمع کنم، حتی اگر نتوانم نویسنده ای بزرگ شوم. ]
جین وبستر- بابالنگ دراز !
4- یک جامعه ی شعار زده، افرادش را از حجم وسیعی از امکانات تحول محروم می کند. بسیاری چیزها که بسادگی آدمهای زیادی را در حیرت فرو می برند، در چنین جامعه ای اغلب با نگاهی تمسخر آمیز، شنیده ناشده، دور افکنده می شوند. وقتی که زشتی دروغ آلوده ی شعاردادن را لمس کرده باشی، گاه حتی از گوش دادن به چیزی که رنگی از شعار در آن می بینی احساس گناه میکنی. و این گاه باعث می شود که از اندیشه های اصلاحگرانه ی خودت که هنوز به آنها دست نیافته ای ، با عنوان شعارهایی نابخردانه، دست بکشی.
5- دوستی درباره ی عبادت نوشته بود. در باره ی اثر آن معتقدم مهم ترین اثر وعلت عبادت برای [نسل] ما، حفظ باوری، حتی ناخودآگاه، به وجود خداوند است؛ که باور به او به نظرم حداقل یکی از راه گشا ترین باورهاست. چرا که همچنان معتقدم :
ایمان به خدا ریسمانی سخت گسست ناپذیر است، حتی اگر بر هیچ بسته شده باشد.
6- گاه از آسان نبودن های نامعقول! خسته می شوم، اما اگر دشواری ها نبودند، شاید حتی خواسته ای باقی نمی ماند!
و گاه خود را دروغی بیش نمی بینم ,که به اشتباه بر صفحه ی زمان در غلتیده ام.