به نوشتن درباره ی مسأله ی دفتر مطالعات فکر می کردم که دیدم حنیف رهبری به پرشورترین شکل موضوع را بیان کرده است، به جای دوباره کاری، ترجیح دادم از تمام دوستان، بویژه شریفی ها، دعوت کنم که پست زیر را حتماً! بخوانند:
و این هم توضیح کامل ماجرا:
۱- آرزو دارم منصف باشم *؛ و آدمها را چنان بفهمم که خود را می فهمم.
۲- آرزو دارم روزی خودم را واقعاً بشناسم!
۳- آرزو دارم روزی برسد که هیچ انسانی خارج از محدوده ی دوست داشتن هایم باقی نمانده باشد؛ و هر کسی را بدون نیاز به یافتن دلیل، دوست بدارم ، و از دوست داشتن هایم تأثیری بیافرینم.
۴- آرزو دارم هرگز از تغییرکردن باز نمانم، و هرگز یادم نرود که نیاز به تغییر دارم، و هرگز گمان نبرم که از تغییر کردن بی نیازم. (فرق می کنند!)
۵- آرزو دارم تجربه های پیش رویم را به خاطر ترس، محافظه کارانه، از دست ندهم.
۶- آرزو دارم آن قدر شجاعت بیابم که دقیقاً همان گونه که می خواهم زندگی کنم.
و ۷- آرزو دارم بفهمم که واقعاً در پی چه هستم !
آرزوی اندکی تعادل و آرامش هم دارم.ولی چون به رؤیا می زند، در فهرست آرزوها نگنجید !
ضمناْ من هم این دو نفر را -در صورتی که آرزویی که در قالب وبلاگ بگنجد! دارند- دعوت می کنم:
ریحانه باستانی : http://basil.blogfa.com
و هادی فریبرزی :http://manekhodam.persianblog.ir
* به این معنا که در تمام موارد با دیگران طوری رفتار کنم که در مورد خودم انتظار دارم.
اگر بمانی
همه میروند، و تو، تنها، در همان جایی که پیش از این بوده ای،
باقی می مانی
رفتن ها
هشدار خوبی اند برای تو
که بفهمی
در یک منزل بیش از این نمی توان اقامت کرد
رفتن،
تنهایی ات را با قدمهایت
و با خستگی ات
تقسیم می کند
و این گونه شاید دست کم
بیهوده نباشی....