من آدم شجاعی نیستم...وگرنه طوری می نوشتم که پاک نشود؛ طوری می بودم که انکار نشود؛ طوری میزیستم که آن قدر از نقطه ی آغاز فاصله گرفته باشم که امکان بازگشتم نباشد...
من آدم شجاعی نیستم... وگرنه، شاید الآن جایی میزیستم پایین تر از این، بدون این انبوه جاهطلبی ها، اما آرامتر...و عمیقتر؛ شاید نفسم همیشه از این دویدن های پیاپی گرفته نبود...آن قدر که سینه ام هیچ عطر تازهای را به درون نکشد...؛ شاید سادهتر بودم، سادهتر...و انسانتر
من آدم شجاعی نیستم، چون رویاهای فراوان دارم، و آرزوهای کم!
آدم شجاعی نیستم، چون سالهاست که به همان صورت پیشین زنده ام...
و باز هم این عصرهای جمعه، بارها و بارها، بر من میگذرند، که می دانم هیچم... و هنوز هستم...
من آدم شجاعی نیستم، وگرنه خود را از بندهای شجاعتی که به دست و پای خود بستهام و خود را بدان اسیر کرده ام، میبریدم. ارزشها تا زمانی ارزشند که بندی نشوند بر دست و پای آدم...
من آدم شجاعی نیستم... چون شجاعت آن را ندارم که شجاع نباشم...