کسی امروز مرد
دیشب باران می آمد
...امشب هم
کسی امروز مرد
بی آنکه کسی حتی فرصت کند برای بعد از ده سال، نبودنش
اشکی بریزد
کسی مرد
بی آن که حتی کسی بفهمد
بی آن که حتی من بفهمم
شاید
بی آن که حتی خودش بفهمد
که چیزی، کسی، از روی زمین کم شده است
کسی امروز مرد
هیچ چیز تکانی نخورده است انگار...
بعضی وقت ها بعضی ها یه چیزهایی رو که نمی تونی بنویسی، یا حداقل تا حالا جرأت نکردی تو قالب نوشته جاشون کنی، یه جوری می نویسن که انگار خودت نوشتی... یه طوری که عمرا خودت نمی تونستی این طوری بنویسی... یه جوری که تصمیم می گیری بعد از این هم ننویسیش! چون بعید است هرگز، به این خوبی، آن طوری که می خواهی بشود...
..بعضی
آدم هایی، که صافی نمی گذارند زیر پوستشان و می گذارند افکار و احساساتشان غربال نشده، بیرون بیایند.
این یکی از همان نوشته هاست...
و تمام اینها حتی می تواند فقط برای این باشد که ؛
کسی، جایی، شعری را، قشنگ خوانده است...