تبليغاتX
در جستجوی راهی به ...
در جستجوی رهایی
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

کسی امروز مرد

دیشب باران می آمد

                      ...امشب هم

 


کسی امروز مرد

بی آنکه کسی حتی فرصت کند برای بعد از ده سال، نبودنش

اشکی بریزد

 

کسی مرد

بی آن که حتی کسی بفهمد

بی آن که حتی من بفهمم

شاید

بی آن که حتی خودش بفهمد

که چیزی، کسی، از روی زمین کم شده است


کسی امروز مرد

هیچ چیز تکانی نخورده است انگار...




+ نوشته شده در 23:7 توسط رها.
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

بعضی وقت­ ها بعضی­ ها یه چیزها­یی رو که نمی تونی بنویسی، یا حداقل تا حالا جرأت نکردی تو قالب نوشته جاشون کنی، یه جوری می­ نویسن که انگار خودت نوشتی... یه طوری که عمرا خودت نمی­ تونستی این طوری بنویسی... یه جوری که تصمیم می­ گیری بعد از این هم ننویسیش! چون بعید است هرگز، به این خوبی، آن طوری که می­ خواهی بشود...

..بعضی آدم­ هایی، که صافی نمی­ گذارند زیر پوستشان و می­ گذارند افکار و احساساتشان غربال نشده، بیرون بیایند.

این یکی از همان نوشته­ هاست...



       

+ نوشته شده در 0:50 توسط رها.
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
بعضی روزها، دیگرند... بعضی روزها، انگار برای تو اند... با این که مثل تمام روزهای دیگر آغاز می شوند و به پایان می رسند. بعضی روزها، همه جا بوی قفسه های چوبی نوی کتاب، و بوی میوه ی تازه، به مشام می رسد... بوی زندگی... بعضی روزها، کمی پیش از رسیدن به مقصد، در اتوبوس، خوابت می برد، تا وقتی یک ایستگاه دورتر بیدار شدی، طراوت و خنکای عطر گل فروشی پشت ایستگاه، ، بی چشمداشت، پُرت کند... بعضی روزها، انگار بعد از مدت ها، فرصت راه رفتن، دیدن، و دوست داشتن داری... بعضی روزها می توانی امیدوار شوی به این که می شود بازگردی، می توانی دوباره با تمام کسانی که از آنها بریده بودی، با تمام آدم ها، تمام چیزها، تمام روزها، آشتی کنی... بعضی روزها چیزهایی را، حس هایی را، که مدت ها نبوده اند، باز می یابی... بعضی روزها با تمام سادگیشان، بوی زیستن دارند... بعضی روزها می بینی که باز هم هستی، و شاید حتی باز هم دوست داری که باشی...



و تمام اینها حتی می تواند فقط برای این باشد که ؛

                             کسی، جایی، شعری را، قشنگ خوانده است...

+ نوشته شده در 0:38 توسط رها.