زندگی خیابان شلوغی شده است، با آدم هایی که انگار همه همیشه ی خدا دیرشان شده است، آدم هایی که همین طور مدام، با هم برخورد می کنند، و حتی فرصت ندارند که به عذرخواهی های هم گوش بدهند... فرصت ندارند چهره ای را به خاطر بسپارند، حتی فرصت ندارند به زمین خوردن های هم بخندند.
زندگی خیابان شلوغی شده است... مدت هاست که دیگر کسی در آن راه نمی رود، آرام، که با یک دستش کتابی را، جایی روبروی چشمانش نگه داشته باشد، و با دست دیگرش شمشادها... و دیوارها... و درختان کهنه را احساس کند...
من دلم زندگی ای می خواهد که یک خیابان قدیمی باشد... از آنهایی که پر از چنارند، و صدای آبشان در هیچ صدایی گم نمی شود. از آن هایی که می توان در آن ها راه رفت، می توان به تک تک آدم هایشان نگاه کرد و درباره ی تک تکشان داستانی پرداخت... می توان کندگی آجرها را، سنگ های شکسته را، نقش های گچی روی دیوارها را، و گره های درختان را به خاطر سپرد... می توان با یک برگِ در آب آن قدر رفت تا برود توی جوی خانه ای؛ و آن وقت ایستاد و بقیه ی راه را در خیال طی کرد...
می شود با خود بود... می شود خود بود... می شود بود...
من دلم خیابانی می خواهد پر از درهای چوبی قدیمی، که در ترک های هرکدامشان هزار خاطره خوابیده باشد.
من دلم سنگفرش می خواهد! و دوره گرد بی بلندگو!
پشت به من بالای سر پرنده ای که جان می داد، ایستاده بود... ایستادن که نمی شد گفت، در خود پیچیده بود، روی زانوهایش خم شده بود...و شانه هایش سخت می لرزید از فرط گریه...
آن سو تر ایستادم. می دانستم که میانشان غریبه ام، و هیچ کاری از دستم بر نمی آید...
هیچ نمی دانستم تا دیروز که خدا این قدر رنج می کشد...