تبليغاتX
در جستجوی راهی به ...
در جستجوی رهایی
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

ما آدم های آن سرزمین بی جهتی هستیم که در آن، از هر طرف بروی می رسی...

سرزمینی که در آن "رسیدن"، همان رفتن، همان دویدن، است...


اینجا، در این جهان آشفته ی هزار "سو" ، در این هیاهوی "کدام طرف ها" چه می کنیم؟


+ نوشته شده در 23:42 توسط رها.
شنبه بیست و سوم آبان 1388
هستم،اگرچه می دوم...

 

می تواند زیبا باشد... حتی در اوج سرعت و شتاب و در هم ریختگی اش هم. باور کن...

حتی روزهایی که گمان می کنی فرصتی برای زیستن نیست، روزهایی که انگار فقط می توانی از پشت شیشه های ماشینی که تند می رود، نگاه کنی به زندگی، که عبور می کند، که عبور می کنی... روز هایی که فقط طرحی درهم رفته از آن را از پشت شیشه ها می توانی ببینی... روزهایی که دیر شده است، که نمی توانی به راننده ی نامریی زندگی بگویی نگاه دارد، تا بتوانی پیاده شوی، راه بروی، ببینی، و لمس کنی...

 

باور نمی کنی؟ یکی از همان وقت هایی که با زندگی ات می دوی، یکی از همان روزهایی که داری سعی میکنی به آن چه گذشته  است برسی، فقط بگذار صدای یک موسیقی پیانوی خوب هم، یکی از آهنگ های Preisner Zbigniew مثلا، در میان صدای دویدن هایت به گوش برسد.

...آن وقت همان طور که داری می دوی، برای رسیدن، می بینی باران را، که به شیشه می خورد، و شمعدانی های خیس را...

 نسیم را، آفتاب را، بودن را، حس می کنی...

 

آن وقت می بینی که حتی در این وقت های چگالْ در زندگیِ دویدن هایت هم، زندگی زیباست هنوز، جاریست، رهاست... و تنفس کردنیست...

 

(حتی گاهی باعث می شود یادت بیاید که هوا سرد شده است ، که بروی گلدان هایت را بیاوری تو، روی سبزی هایت را بپوشانی... که دوست بداری باز...!)

 

 

 

 

پ.ن. دلم زیستن می خواهد

       دلم دوست داشتن می خواهد

       دلم ایستادن، دویدن می خواهد، دویدنی که بی آنکه خسته ام کند، تمام نشود...

       از آن دویدن هایی که باعث می شود باد را بیشتر و بیشتر حس کنم... از آن دویدن هایی که رهایم می کند...

       دلم می تپد برای زندگی

                                  و پر است از رویای بودن...

                                                    به گونه ای دیگر از این، جاری، مواج، و پر حرکت....

 

 

+ نوشته شده در 12:45 توسط رها.
جمعه پانزدهم آبان 1388

جایش آن ته توی انبوه کامنت های فراموش شده نبود... آوردمش این جا، با اجازه ی خودش..

 

کامنت قدیمی دوستیست، که بی خداحافظی رفته است....

 

 

 

 

 

چو کشتی بی ناخدا، به سینه ی دریا دلم...

آدم کمی که تنها بود، عادت می کند به تنها بودن... آدم کمی که زندگیش طعمی نداشت جز آشفتگی، عادت می کند به بی طعم بودنش...
می دانی، گاهی دوست دارم زندگی را چیز ساده ای بگیرم و این قدر پرت نشوم. مثل بیگ فیش، مثل ترمینال...
مثل آدمهای عادی که داستان زندگیشان معلوم است. اگر عاشق شدند، عشق برایشان چیزی است که گفته شده و ثبات یافته و پذیرفته اند. اگر اهل علمند، علم چیزی است که برایشان لنگر زندگیست...
کشتی بی لنگر هم حکایتی است برای خودش...
ما آدمها را باید به یک چیزی، یک جایی، یک معنایی غل و زنجیر کرد... والا گم می شویم. اگر هم گم شدیم، پیدا شدنمان مصیبت است. اصلا کی می آید که پیدایمان کند.
یا مهیمن...
مهیمن صفتی است برای پرنده ها که پر باز می کنند و تمام جوجه هایشان را زیر بال و پرشان می گیرند


راستی، پیغامت را خواندم، ولی انگار که مدت هاست که ساکتم...

سکوت هم که می گوید آدم، لزوما دلمردگی نیست...
یک وقتهایی می شود که آن قدر نمی گویی و در نتیجه همدردی نمی شنوی از آدمها که عادت می کنی همدردی نشنوی... عادت می کنی که نگویی...

آدمها زیاد تو این مینیمم های موضعی گیر می افتند و هر از چندی چیزی هل شان می دهد و می افتند توی یکی دیگر... خسته شده ام از اینکه هر موقع توی یکی از اینها گیر کرده ام بیایم چیزی بگویم و ذاتا چه فرقی می کنند اینها با هم. و در واقع بگویم که خسته شده ام از تکرار این کار...

از این مینیمم ها که بگذریم، روند ثابت و به قول تو پایداری در زندگیم کم پیدا می شود که یکی شان هم همین تغیر احوال است!!! که آن قدر نوشته ام که دیگر چیزی ناگفته نمانده...

آدم شاید اگر شریک حسی داشته باشد، بتواند هر موقع گیر می افتد بگوید تا زندگیش کمی راحت تر بگذرد

 

 

 

+ نوشته شده در 19:27 توسط رها.